محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4709

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « از اين در گذر كه من ديگر بجز خدا از كسى باك ندارم . » ابو جعفر گويد : و من خشمگين شدم و به او ناسزا گفتم كه بيرون شدند و او را بكشتند . راوى ديگر در بارهء ابو مسلم گويد : روزى كه كشته شد وقتى كس از پى او فرستادند ، بنزد عيسى بن موسى رفت و از او خواست كه با وى برنشيند . عيسى گفت : « برو كه در پناه منى » گويد : پس او به سراپردهء ابو جعفر رفت . وى به عثمان به نهيك سالار كشيكبانان گفته بود كه شبيب بن واج مروروذى را كه يكى از كشيكبانان بود با ابو حنيفه ، حرب بن قيس ، آماده كرد و به آنها گفت : « وقتى دو دستم را بهم ، زدم ، كارتان را آغاز كنيد » ، آنگاه به ابو مسلم اجازهء ورود داد . گويد : ابو مسلم به محمد نجارى دربان گفت : « خبر چيست ؟ » گفت : « خير است ، امير شمشير خويش را به من دهد . » گفت : « با من چنين نمىكردند . » گفت : « اشكالى نيست . » ابو مسلم در اين باب به ابو جعفر شكايت برد كه گفت : « هر كه با تو چنين كرده خدايش زشت بدارد . » آنگاه به دو پرداخت و ملامت كنان گفت : « تو نبودى كه به من نامه نوشتى و از خويشتن آغاز كردى و به من نوشتى و از امينه دختر على خواستگارى كردى و پنداشتى كه پسر سليط بن عبد الله بن عباسى ؟ چرا سليمان بن كثير را كه در كار دعوت ما چنان اثر داشت و پيش از آنكه ترا در كارى دخالت دهيم ، يكى از نقيبان ما بود ، كشتى ؟ » گفت : « سر مخالفت داشت و نافرمانى من كرد كه او را كشتم . » منصور گفت : « در صورتى كه وضع وى به نزد ما چنان بود كه مىدانى ، او را كشتى ، نافرمانى من نيز مىكنى و مخالف منى ، خدايم بكشد اگر ترا نكشم . » پس